تبلیغات
HooP


HooP


چهارشنبه 9 آبان 1386

دکتر امین پور رو دفعه ی آخر جلوی در دانشکده دیدم.۱ شنبه بود.۶ آبان.خیلی وقت بود ندیده بودمشان.داشت از سلامتیش می گفت.دیگر نگفت :مثل حال گل،در چنگ چنگیز مغول.گفت خیلی خیلی خیلی متوسط.پرسیدم از قافیه ی شعرش.گفت وقتی حافظ از این کار ها می کند ما چرا نکنیم؟مخصوصا که حواسمان هم پرت شده.عینکش را در کلاس جا گذاشته بود.دوستم رفت تا برایش بیاورد.و حیف که خداحافظی کردیم و نمی دانستیم سر نوشت برایش چه رقم زده بود.

زبانم لال شود که در خانه به مادرم گفتم حالش خوب نیست .پس فردا می میرد و....

امروز مراسم بود.بسیار دلتنگ بودم.اما دیدن آدمهایی که در انجا بودند و سخن پردازی می کردند غیر قابل تحمل بود.کاش آدمهایی مثل سهیل محمودی و عبدالملکیان اندازه ی خود را می دانستند تا درباره ی قیصر قضاوت نمی کردند.کاش فقط کمی از او آموخته بودند.فقط کمی.

صدای سوزناک افتخاری و سراج را نمی توان فراموش کرد.و صد البته هنوز باورم نمی شود که آنکه امروز آرام در برابر مردم خوابیده بود قیصر بود.

گوهری بود او که گردونش به نادانی شکست

جوهری کو تا بر   این گوهر شکن   بگریستی

زادمردی   راد مردی در    چمن   پژمرده شد

ابر        توفان بار     کو  تا بر چمن  بگریستی

آب و آتش   گر بدانندی که   از گیتی    برفت

آتش از غم خون شدی آب از حزن بگریستی

او همایی بود   بی او قصر حکمت شد دمن

کو غراب البین   کو   تا بر  دمن    بگریستی

کو فلک دستی که چون کلکش به هم کردی سخن

دختران نعش   یک یک   بر پرن   بگریستی ....

شما را به دیوان خاقانی حواله می دهم.....

       




نوشته شده توسط pooty در چهارشنبه 9 آبان 1386 و ساعت 03:10 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza