تبلیغات
HooP - بی قیدی


HooP


بی قیدی
پنجشنبه 14 آذر 1387

اصلا می تونی تصور کنی که یه روز بارانی در فصل پاییز از خواب پا شی، خمیازه بکشی و کش و قوسی به بدنت بدی، با بی حالی و خماری که هیچ وقت تو خودت قبلا حسش نکردی به ساعت دیواری اتاقت نگاه کنی و ببینی که هیچ کاری برای کردن نداری؟ به دخترک ابرو پیوسته ی ساعت دهن کجی کنی و دوباره لحاف رو تا رو سرت بالا بکشی و خودت رو رو تخت پرت کنی، یواش یواش سرت و از زیر لحاف بیاری بیرون و به آسمون این بار خاکستری نگاهی کنی و فکر کنی که چه کاری می تونی برای اون روزت انجام بدی؟ هیچ می تونین تصور کنین که یه چنین روزی داشته باشین و یه عالم انتخاب های متفاوت که هر کدوم لذت خودشونو دارن و البته هیچ کدوم استرسی و که سالها تحمل کردی ندارن؟ جالب تر این که میتونی بگی اصلا گور پدر همه کار و باز هم زیر لحاف بخزی...تا دو ساعت بعد.

این زندگی این روز های منه...بعد از پدر مبارک خود و دیگران و در اوردن بالاخره یه موقعی رسیده که دیگه هیچ کاری برای انجان دادن ندارم. هیچ امتحانی نیست و هیچ مسابقه ای و هیچ هیچ چیز دیگه. منم و من و من و هزار جور برنامه که دارن صدام می کنن ولی با خوش شانسی و البته تنبلی و خماری که همون طور که گفتم اصلا فکر نمی کردم این قدر استعدادشو داشته باشم محل هیچ کدومشون نمی ذارم. مگر دیوانه شدم. اینه دنیای من که هیچ وقت فکر نمی کردم داشته باشمش و هیچ هم حاضر نیستم با اون روزهای نفس گیر مبادله اش کنم. روز های فکر و خیال و حرص و هر چیز گند و بی خود دیگه. و از این که این جام به شکل نا جور و نا فرمی دچار غرور و خود شیفتگی و خود خواهی شدم برای این که شدیدا برای رسیدن به این نقطه سگ دو زده بودم و فکر می کنم هیچ کس از این دور و بری ها بلد نباشه مثل من خوب سگ دو بزنه و البته علتش واضحه چون هیچ کس قدر من دیوانه نیست.

خلاصه اینه زندگی گوگولی من! هر کی هر چی می خواد بگه بگه که زندگی کار و تلاشه و درس خوندن، ولی در حال حاضر برای من هیچ کدوم اینها نیست و عشق و حاله! همین دو کلمه و بس. تا کی ازش خسته بشم.




نوشته شده توسط pooty در پنجشنبه 14 آذر 1387 و ساعت 06:13 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza