تبلیغات
HooP - اصالت بشر


HooP


اصالت بشر
جمعه 1 خرداد 1388

صفحه ی سفید کاغذ که سیاه شد اسمش را هم زیرش نوشت،امضایش کرد و مدادش را روی میز کوبید. در واقع پرتش کرد. خسته و دلگیر بود. خیلی خسته. احساس کرد که بازوانش منقبض شده اند. به شدت درد گرفته بودند  و بدتر از آن عضلات فکش بود که در تمام مدتی که آنجا نشسته بود آنها را محکم بر روی هم فشار داده بود. سابیدگی دندان هایش را که حاصل آن فشار دادن بر روی هم بود به خوبی درک می کرد و از این که این قدر عصبانی و آشفته بود از خود خجالت می کشید.                                                                                   

 

بعد از مدتها آشفتگی و خستگی و بی حوصلگی بر آن شده بود تا پشت میز بنشیند و آنچه را که زمان زیادی
بود باعث آزارش شده بود پیدا کند و با نوشتن که آن را نیز زمان زیادی بود کناری گذاشته بود خود را تسلی ببخشد. اما حاصل آن تلاش چیزی نبود جز درد بی حاصلی در بازوان و دندانها و کسالت و خشم ناشی از فراموش کردن نوشتن. تمام این دلایل به نظرش برای سیاه کردن صفحه ای سفید با خطوط سیاه و معوج کافی بود. ایرادی در آن  نمی دید چرا که آنچه از ذهن او بیرون تراویده بود  بیان کننده احساسات بیمار گونه و افکار درهم او بود. بنابراین احتیاجی نداشت که به سبک نویسندگان بزرگ که از تمام آنچه که از آنها و روش نوشتنشان
 می دانست مچاله کردن کاغذ های روبرویشان بود،  آن صفحه ی سیاه را مچاله کند و گلوله ی آن را مستقیم در سطل اتاق پرتاب کند؛ هر چند که فکر می کرد کندن آن صفحه سیاه از بین آن همه صفحه ی سفید و پرتاب کردنش به پشت سر می توانست صحنه ی زیبایی برای فیلمهای رمانتیک و روشنفکرانه باشد که این اواخر امثال آن را زیاد دیده بود.                                                                                                                              

 

از خودش خجالت کشید. از نا توانیش و از بی مصرف و بی مقدار بودنش. از این که حتی دیگر از درک خودش هم عاجز بود. چه چیز برای او، که حتی دیگر از تجزیه کردن حالات خود درمانده شده بود، باقی مانده بود که بخواهد آن را به قلم بکشد، چقدر می توانست نوشتن آنها اهمیت داشته باشد. چه چیز او را به زندگی آن گونه پیوند می داد که در صدد بود علل آشفتگی های خود را کشف کند یا آن ها را به کلمات تبدیل کند. جواب تنها یک کلمه بود. کلمه ای که برازنده ترین کلمه برای بیان وجود او بود. یک کلمه و آن هم هیچ. هیچ.                       

 

 

پنجره که شکست ماتش برد. صدایش در نمی آمد. مات و مبهوت فقط ایستاد و برای چند دقیقه به خرده شیشه ها خیره شد. زیبایی تلالو نور خورشید در شیشه ی خرد شده برای لحظاتی او را از به یاد آوردن آنچه اتفاق افتاده بود غافل کرد و آنچه بیشتر باعث تعجبش شد این بود که در آن ساعت روز از صدای شکستن پنجره کسی سر از پنجره بیرون نیاورده بود و آنچه را که در این مواقع از دهان محترم ترین مردمان بیرون می آید نثار او نکرده بود. با اندکی تعلل خم شد کتابی را که در سایه دیوار گذاشته بود برداشت و زیر لباسش پنهان کرد و به سمت خانه شان راه افتاد. ذهن آشفته ای داشت و مدام داستان هایی را که برای گم کردن توپش می توانست بسازد مرور می کرد. از پله ها بالا رفت. از مقابل پاگرد خانه ی همسایه که می گذشت سرش را پایین انداخت. سعی داشت به خود و به همه بقبولاند که در شکستن پنجره ی آن خانه هیچ نقشی نداشته است. چهار پنج پله بالا رفت اما نتوانست ادامه دهد. گویی نیرویی مرموز که نمی دانست اسمش را چه بگذارد او را از برداستن قدم بعدی منع می کرد. با احتیاط و دودلی باز گشت. خواست زنگ بزند. تمرین می کرد که چه بگوید. نمی خواست بگوید که خود پنجره را شکسته است. فقط در صدد پس گرفتن توپ بود؛ توپی که پولش را از جوایزی که به خاطر خواندن کتابهای مختلف از پدرش گرفته بود؛ خریده بود. دستش به سمت زنگ که رفت متوجه نیمه باز بودن در شد. به آرامی آن را فشار دارد و داخل شد. نفس کشیدن در گرمای اتاق سخت بود. برای لحظاتی ایستاد و به اسباب خانه در فضای نیمه تاریک آن خیره شد. بوی خاک فضای اتاق را پر کرده بود. قدم بعدی همراه با جیغ خفیفی از سوی او بود چرا که پایش را در بشقابی پر از غذای دست خورده گذاشته بود. از نگاه کردن به دیوار ها و اثاث خانه دست برداشت و با آن نگاه خیره اش به کف اتاق دقیق شد. با نوک پایش کتاب ها را که روی زمین انباشته شده بود جابجا کرد. "اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر"، "زنده به گور"، "فرهنگ لغت فرانسه" ناگهان گویا که خدایان اساطیری بر او تجلی کرده باشند خشکش زد و از شوق لرزه ی خفیفی بر اندامش افتاد. کتابش را از زیر پیراهنش بیرون آورد و آرام به کتابخانه ی اتاق که آن نیز از هجوم ذرات گرد و غبار بی نصیب نمانده بود نزدیک شد. گرد و خاک روی کتابها را با دست پاک کرد و به اسم نویسنده ی مورد علاقه اش رسید. تمام آثارش بود. باور نمی کرد. کتابی را نیز که زیر لباسش پنهان کرده بود در کتابخانه پیدا کرد. صفحه ی نخست را باز کرد. جمله ای نوشته شده بود. "از نوشتنش پشیمانم". نمی دانست چرا باید نویسنده از نوشتن آن کتاب پشیمان باشد. بار سوم بود که آن کتاب را می خواند و همچنان آن را همراه خود همه جا
 می برد. بادی از پنجره ی شکسته در اتاق پیچید. کاغذ های روی میز را پراکند. احساس سرما می کرد. با دنبال کردن کاغذهایی که در اتاق پرواز می کردند متوجه میز تحریر شد. میز نیز آشفته و نا مرتب بود. پیشتر رفت. جابجا روی میز خاکستر سیگارهای کشیده شده، مانده  سیگار های نیم دود شده، اثر انگشتان چرب بخ خورد میز رفته  دیده می شد. پشت میز رفت تا دقیق تر به کتاب های پشته شده روی میز نگاه کند. میخ کوب شد. توان جیغ زدن نداشت، یا نخواست آرامش صاحب صندلی را بر هم زند. به اطرافش نگاه نمی کرد. به سرعت از خانه خارج شد. دست نوشته ها همچنان در اتاق می چرخیدند.                                                                                                                          

                                            

 




نوشته شده توسط pooty در جمعه 1 خرداد 1388 و ساعت 10:29 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza