تبلیغات
HooP


HooP


یکشنبه 29 مرداد 1385

بخش پادشاهی منوچهر در شاهنامه با تولد زال شروع میشود و شامل یک سری حوادث زندگی اوست.بزرگ شدنش در کوه قاف توسط سیمرغ ازدواجش با رودابه و در نهایت مرگ منوچهر و رسیدن شاهی به نوذر فرزند منوچهر.

داستان بسیار عالی است.محور عمودی قوی است آنچنان که خاصیت هر مثنوی است.حوادثی بسیار در طرح داستان نهفته است همراه با شادی و اندوه سرشار از پهلوانیها و قهرمانیهای مردان و زنان داستان.آن قدر تصویر سازی در این داستان زیبا هست که نخواهیم به جزئیاتی که به نظر محال میرسند توجه کنیم و آن قدر احساسات قومی  و ملیمان را تحریک میکند که میتوان به راحتی از کنار ابیات سست  و مصرعهای تکراری با ساختارهای یکسان گذشت.اما در حین خواندن این داستان عاشقانه و در عین حال میهن پرستانه اندوهی در دلم نشست . دردناک بود.اما میتوان به راحتی از کنار آن گذشت.میتوان به گذشته وا گذارش کرد.میتوان خوابید و چشم ها را بست.میتوان برایش هزار دلیل تراشید.میتوان تاریخش دانست و خود را تبرئه کرد.

از ماجرای دیدار زال و رودابه شروع میکنیم:

رودابه از پدر خودـمهراب ـشرح پهلوانی و بزرگ منشی زال را شنیده و یک دل نه صد دل  عاشق شده است.کنیزکان خود را پیش وی میفرستد و زال نیز خواهان دیدار او میشود.این دو پنهانی دیدار میکنند و با هم قرار ازدواج میگذارند.اما مانعی بزرگ بر سر راه این دو دلداده قرار دارد.رودابه از نسل ضحاک تازی است ـ دشمن دیرینه ی ایرانیان ـ عقل سلیم بر هر ایرانی حکم میکند از خطری که نژاد شان را تهدید میکند پرهیز کند.مهراب با شنیدن این خبر قصد کشتن دختر خود را میکند و سام نیز نامه ای به منوچهر مینویسد و از او کسب تکلیف میکند.منوچهر بر نمی تابد و دستور حمله به کابل را صادر میکند.زال با تنی خسته و دردمند پیش پدر میرود و از او به او شکایت میکند.و اعلام میکند اگر قصد حمله به کابل را کند نخست باید با وی بجنگد و او را از میان  بر دارد.

پدر که از کودکی ظلم بسیار در حق تنها فرزندش روا داشته وجدانش ناگهان بیدار میشود و نامه ای به منوچهر مینویسد و درخواست میکند که از این جنگ دست بر دارد و به ازدواج زال رضایت بدهد.زال نامه را برداشته پیش شاه بزرگ میرود .شاه پشیمان میشود و بعد از آنکه از اختر شناسان کمک میگیرد و در میابد که رستم نامی از زال و رودابه پا به این دنیا میگذارد به این ازدواج رضایت میدهد.و ماجرا به خوبی و خوشی پایان میگیرد.

حرف من سر این نامه است.نامه با ستایش خدای یگانه آغاز میشود و با  تعریفی نه چندن مبالغه آمیز از منوچهر ادامه میابد و در نهایت سام برای خود سنگ تمام میگذارد.که منم پهلوان ایرانی...همان که فلان دیو را به یک ضربت از پای در آوردم و چنانم و چنان و ....و پادشاه سریع نظرش تغییر میابد و از حرف خود بر میگردد و ذره ای تامل نیکند که این تغییر رای آیا برای شان پادشاهی او مناسب است یا نه؟چطور  پادشاهی به نامه ی یک سردار لشکر هر چند بسیار قوی است تغیر عقیده می دهد.آیا تعریف سام از خود نوعی تهدید نیست؟اگر نیست منوچهر چرا به سرعت پذیرای آن میشود و آگر هست چرا پادشاه باید این قدر ضعیف و ترسو باشد؟نمی توانم آینده نگری پادشاه را جواب این سوال بدانم که قبل از دستور لشرکشی به کابل میتوانست از یک اختز شناس کمک بخواهد.و اصلا همین تصمیم گیری بر اساس حرکت ستارگان برای پادشاه کشور صحیح است؟جای پادشاه در این نظام کجاست و جای سردار لشکر کجا؟

آیا این تاریخ همیشگی ایران نیست؟نامه نگاریهای مختلف...روابط پنهانی...تهدید های دو پهلو...میتوانیم  شاهنامه را ـ این کتاب ملی و قومیمان را ـ سند  قرار دهیم؟




نوشته شده توسط pooty در یکشنبه 29 مرداد 1385 و ساعت 07:08 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza