تبلیغات
HooP


HooP


جمعه 26 آبان 1385

سلام.

نمین.ویسم چون واقعا سرم خیلی شلوغه.همه کار میکنم و هیچ کاری هم نمیکنم.نمی دونم چه صیغه ای است؟

فقط اتفاق میمون و مبارک اینه که دیگه مجبور نیستم کنکور بدم  و همین موضوع کلی سرم رو خلوت کرده!!شانس اوردم .وگر نه واقعا به کار هام نمیرسیدم.

۴ روز در هفته مدرسه میرم .بچه ها رو دوس دارم .ولی درک نمی کنم کهک چطور این قدر ناگهانی خواسته ها عوض شدند؟رفتار ها عوض شدند؟مگه ما به این سن نبوده ایم؟مگه نیاز های خودمونو نداشتیم؟آرزو هایی نداشتیم؟نمی دانم!!!

هر دفعه سر خواندن مقاله رمان از کتاب اصطلاحات ادبی آرامز جو زده میشم و شروع میکنم به رمان خوندن.۲ روز قبل مرگ در ونیز نوشته ی توماس مان رو خوندم و الان در حین خواندن مادام بواری هستم.مرگ....کتاب سخت و جالبی بود.تغییر خواسته های (جالب نشد؟)یک نویسنده بزرگ بود در درک زیبایی همسفرش.اگه درست فهمیده باشم....در حالی که تا قبل از رسیدن به این احساس این نویسنده از دیدن چنین خواسته ای در دیگران نفرت داشت.مقدمه ی کتاب خوب و باز مشکل است.در همان جا آمده که یک بار قبل از خواندن متن اصلی و یک بار بعدش حتما مقدمه را بخوانید.

کلاس تئوری موسیقی هم میرم.و واقعا دوست دارم.نکته های خوبی داره و قطعان بسیار زیبایی میشنویم که معلم و بچه ها انتخاب میکنن.و چون شناخت سبک های قطعات لازم و باید از مکاتب آگاهی داشته باشیم.بنابر این در این مورد هم در پی کسب اطلاعات هستم.

۲ روز در هفته هم پینگ پنگ تمرین میکنم.وضعم خوب نیست.ولی تلاش میکنم بهتر بشم.

دنیا بر وفق مراده.عین بهشته(تقریبا)فقط یه مشکل کوچیک اما ممهم دارم که اگه حل بشه.یعنی توانایی داشته باشم که حلش کنم دقیقا عین بهشت میشه.

حالا بعد از این همه توضیحات باز هم می پرسین که چرا نمی نویسم؟




نوشته شده توسط pooty در جمعه 26 آبان 1385 و ساعت 12:11 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza