تبلیغات
HooP - سوال های تموم نشدنی ذهن من


HooP


سوال های تموم نشدنی ذهن من
سه شنبه 16 مرداد 1386

یک دفعه به سرم زد بیام و بنویسم.دلیلش شاید دیدن سطری از عزیزترین دوستم  بود.دلم تنگ شد.گفتم بیام بنویسم و از شما ها که یه کلام برای من هیچ نمی نویسید بپرسم  شما وقتی از اعمال دوستانتان شگفت زده میشوید و باور نمی کنیداو باشد که چنین کرده چه می کنید؟وقتی آدمی بزرگ که شما او را می پرستید جرقه ای شده و خرمن باورهای شما را آتش بزند چه می کنید؟وقتی که تنها و تنها برای اولین بار خود را مقصر ندانید؟وقتی که بزرگترین دوست خود را مجبور شوید رها کنید؟وقتی  انتخاب کنید که دیگر نباشد؟

جواب من این بوده:رها میکنم و باز هم رها میکنم....تناقض به همین میگن..نه؟




نوشته شده توسط pooty در سه شنبه 16 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ب.ظ

Desined By Mohamad + Alireza