تبلیغات
HooP - وحشت و عشق؟آرامش و نفرت؟


HooP


وحشت و عشق؟آرامش و نفرت؟
جمعه 23 شهریور 1386

نمی دانی نازنین.چه وحشتی دارد اینکه هر شب بخوابی با ترس از اینکه صبح عزیزترین کست را در بستر بی جان خواهی یافت.وقتی که دیگر نفس نمی کشد.وقتی که دهانش به تو لغزیده است.و چشمی را که هر شب با زور دست های نحفیش می بندد تا ابد بسته خواهی دید.

چشمانم را می بندم.در بستری که پیشتر ها برایم مرتب می کرد غلت میزنم.شاید نبینمش.ولی هست.صورت بی جانش را می بینم که با تمام مهربانیش دیگر نفس نمی کشد.آنقدر این صحنه زنده و نزدیک است که باورم میشود اتفاق افتاده است و دیگر نیست.بر سر تختش میروم.چراغ خاموش است.نمی شود روشنش کنم.چیزی نمی بینم.سرم را نزدیک دهانش می گیرم شاید هرم نفس هایش بار دیگر زنده ام کند.حس می کنم تکان می خورد.با حس زندگیش باز هم زنده میشوم.و به تخت خود میروم.

خیالش هست.خوب امشب نجات یافتی؟خدایا!!ساعت چند است؟مبادا در این چند ساعت باقی مانده او را پس بگیری...مبادا!!!فردا چه؟پس فردا و روز های بعد؟

باور نمی کنم.چه طور از او کینه به دل گرفته بودم.چگونه توانستم؟اینها تمام نشانه های حضورت است؟باید حتما به این جا می کشید؟تا بیدار شوم؟من که همیشه.......

عزیزترینم!!!حتی عزیز تر از او!!!و وای بر من که چنین آزردمش...باید درک میکردی.اما.بگویم دریغ؟افسوس؟نه! این من بودم که ناگهان تمامی قلبم بزرگ شد و نمی دانم چرا هیچ نیمه ای نیمه ی دیگر را کامل نکرد.سادگی را به من آموخته بود این ساده دل بزرگ.اما نه!!!

به او سر میزنم.همراه طلوع خورشید گویی دوباره متولد شده است.به فال نیک می گیرم تولدش را.به خاطر آنکه همیشه همراه بوده نازنین!!همیشه و هیچ گاه مهلتم نداد که نفرت را بیازمایم.این بار به خاطر اوست که می آزمایمش زیرا دوست داشتن را نیز آموخته است. باید نفرت را آزمود تا قدر دوست داشتنت را بدانی.قدر قلبت را!و قدر احساست را!

این را از او آموختم.و هر سپیده ،همراه هر برآمدن خورشید برایم تکرار کرده است ،حتی در لحظاتی که حرف زدن برایش سخت است.تا کی در محضرش خواهم بود؟این استاد پیر که هر نفسش مسیحایی است.که بودن در مکتبش برای من و تمام آنان که شوق آموختن دارند غنیمتی است.که حضورش برکتی است. 

نفس میکشد.هنوز!!!هنوز!!!نازنین!




نوشته شده توسط pooty در جمعه 23 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza